الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
مقدمهء مترجم 2
سر الإسراء في شرح حديث المعراج
است وابتدأ وانتهاى انسان در همين أفق تيره ومحدود تعريف شده است ؟ آن را كه در سر بهرهاى از عقل است چنين تصورى را ديوانگى وماليخوليا مىداند وآن را كه در دل ذرهاى نور است اين پندار را ظلماتى موهوم مىبيند . پس أول وآخر حيات حقيقي چيست ومراحل آن كدام است ؟ آيا به آغاز ، راهى هست ونشانى از آن در دست است ؟ وآيا به انجام معرفتي هست وبراي رسيدن به آن اميدى در دل هست ؟ آن انجام وغايت كجاست وراه رسيدن به آن چيست ؟ بشر گمشدهاش را در كدام أفق بايد جستجو كند ؟ وغاية القصواى هستى ومطلوب اصلى خود را در كدامين جهت بيابد ؟ حقيقت اين است كه : كس ندانست كه سر منزل معشوق كجاست * اين قدر هست كه بانگ جرسى مىآيد البتة به دنبال بانگ جرس رفتن به قصد وعشق سرمنزل معشوق ، همان حيات حقيقي وطي راه منزل معشوق طي طريق حيات حقيقي است . بانگ جرسى كه خود به جواب « بَلى شَهِدْنا » در پاسخ « أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ » نواختهايم وبشارت شهود معشوق را فرياد كردهايم . به بازگشت به منزل أو فرا مىخواندمان والبتة نه به مفت وبي خطرى وعافيتطلبى كه : به بوى نافهاى كآخر صبا زان طره بگشايد * زتاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها در طي اين طريق هزار يا هفتاد هزار گردنه وعقبه است ، صد يا صدها ميدان در راه است وهفت يا هفت هزار وادى وشهر را بايد پى سپرد ، هر گردنهاى را رهزنى وقطاع الطريقي در كمين است ، هر ميدانى را شيطانى وهر وادى وشهري را شهر آشوبى است واين همه خطرات را رهرو اين راه نمىتواند بي دليل راه از سر بگذراند كه گفتهاند : بي پير مرو تو در خرابات * هر چند سكندر زماني هر چند كه أول دليل راه وادلّ دليل عقبهء خطير وپرپيچ وخم مسير ، خودِ معشوق است